محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

836

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

باز داشتم تا ادب آموزيد و ملك را شايسته شويد ، و شما را دل به بازى بود و لهو و طرب مىبايست ، و من بر شما اجرا تمام داشتم از خوردنى و پوشيدنى و هر چه شما را به كار بايست ، و نسل از شما از بهر آن بازداشتم كه منجّمان مرا گفته بودند كه از پشت فرزندان تو فرزندى آيد كه مملكت عجم بر دست وى بشود ، نخواستم كه اين نسل بيايد تا من زنده باشم و ترا نكشتم ، و منجّمان اندر مولود تو مرا گفته بودند كه تو باشى كه ملك از من بستانى ، روز آذر اندر ماه آذر ، سالى سى و هشتم از ملك من ، و از مولود تو هم اين حكم كرده بودند ، و به خط ايشان نبشته است و به مهر من است و به دست شيرين نهاده‌ام ، و اگر خواهى از وى بخواه و بنگر . و چنان واجب كردى كه چون من اين بدانستمى ترا بكشتمى ، و ليكن نكشتم از بهر فرزندى را ، و از پس آنكه تو بزرگ شدى ، ملك هندوستان به من نامه كرد و هديه و رسول فرستاد ، و ز شمار فرزندان هر يكى جدا جدا احوال نبشته بود ، و من آن نامه برخواندم . و از بهر تو نبشته بود و بشارت داده كه اين ملك به دست تو آيد به روز آذر اندر ماه آذر ، و آن نامه را مهر كردم و شيرين را دادم ، اگر خواهى بستان و بخوان ، و چندين علامتها مرا از تو پديد آمد و ترا نكشتم و به تنگ و بند نداشتم و ترا از اين آگاه نكردم ، يكى از بهر آنكه دانستم كه هر چه قضاى خداى تعالى بود كس آن را نتواند گردانيدن ، و ديگر كه از شفقت پدرى دلم نداد كه ترا بكشتمى ، و دريغم نيامد كه اين ملك به تو رسد . و امّا آنكه گفتى بيست هزار مرد از سپاه بازداشتى و خواستى كه ايشان را بكشى ، بدان كه آن مردمانى بودند كه من ايشان را بپروردم تا با دشمن من حرب كنند ، ايشان آن روز كه مرا بديشان حاجت آمد هزيمت شدند و مرا نصيحت نكردند و حق نعمت من نشناختند ، خون ايشان به قول علما و حكما بر من مباح شد به حكم سياست نيز كه مرا در ايشان هيچ اميدى نماند . عالمان را گرد كن و بپرس تا ترا معلوم كنند كه خون ايشان حلال است يا نه . و من همى شنوم كه تو ايشان را عفو خواهى كردن و نام ايشان در ديوان خواهى آوردن ، هرگز تو از ايشان هيچ منفعت نبينى ، و بر زندانيان از آن رحمت نكردم كه من هيچكس را به زندان باز نداشتم الَّا كه كشتن بر او واجب